تبليغاتX
زندگی سیاه...
هو العالم...

چی بگم؟

زندگی سخته بار حرف زور زیاده هیچ کسی هم نبرده.

۱۳ آبان سی سال پیش از دیوارای سفارت آمریکا بالا رفتن یه کارایی کردن الان اومدن به چیز خوردن اوفتادن.

جالب اینجاست محمود پلنگ خودمون همون موقع می گفت آقا بیاید بیخیال آمریکا شیم بریم سراغ سفارت روسیه باباشو در بیاریم اما رفیقاش قبول نکردن.بیخیال...

حامد کرزای هم بعد از کناره گیری دکتر عبدا... رئیس جمهور برادران افغانی شد.

بعد از ۳۰ سال امروز جای خالی امام امت رو حس کردم که کاش بود و مشتی محکم بر دهان شیطان بزرگ می کوبید.البته اشتباه نکنید منظورم از شیطان بزرگ آمریکا نیست.یه بنده خدای دیگس.زیادم دور نیست.خوب فکر کنید می فهمید.

اللهم عجل لوییک الفرج!

+ نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 1:58 |
زندگی

قفس شد

وقتی

مرگ

نفس شد...

 

بمیر   ای مرد پست  بی   نجابت

بمیر   ای  غرق   دریای   قباحت

بمیر و نسل خود را ریشه کن کن

بمیر    ای   منکر   روز    قیامت

(م.ک تابستان ۸۸)

+ نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه 3 شهریور1388 و ساعت 8:27 |
۲۵خرداد ساعت ۸ صبح امتحان داشتیم.

رو صندلی نشسته بودیم و منتظر شروع امتحان.

همونطوری که پیشبینی می کردم و حتی قبلش از خدا خواسته بودم دانشجویان ویژه که اسمشونو گذاشتم سیاسیون با سرودن شعر حماسی یار دبستانی داخل دانشکده شدن و بعدش با سر دادن صلای ((دانشجوی با غیرت حمایت حمایت!))وارد سالن امتحان شدند و قصد لغو امتحان به وسیله ی اشتراک مساعی دانشجویان غیرتی رو داشتند!

من اما سر جام نشسته بودم و داشتم لغت حفظ می کردم(متون حقوقی۲ داشتیم)کمی بعد بلند شدم و با اوراقی در دست کنار بقیه بچه ها که گوشه ی سالن به عنوان تماشاچی ایستاده بودند ایستادم.

سیاسیون مشغول وارونه کردن صندلی ها شدند.بیشتر که به رفتار و گفتار سیاسیون چشم دخته بودم دیدم به به اینجارو ببین.چند تا از همونایی که با ما امتحان داشتند خودشون رو قاطی سیاسیون کرده بودند و متاسفانه به شدت دچار درد بی درمان جو گرفتگی شده بودند.همچین فریاد بر می آوردند و به پرتاب صندلی مشغول شده بودند که صدای خود سیاسیون در اومد.

یکی از همون دانشجوایی که باهم امتحان داشتیم و ظاهرا بیشتر از همه دچار مرض جو گرفتگی شده بود نفس نفس زنان اومد پیش من.کتشو در آورده بود.همونطور که نفس نفس می زد بهم گفت:چرا اینجایی.پاشو بیا.حال میده.ببین چه خوب صندلی پرت می کنیم.بی خیال بابا بیا بریم...

معلوم بود حسابی دچار اتمسفر خطرناک محیط شده.باز ادامه داد.اما این بار آرومتر:

بنده ی خدا من و تو فرزند شهیدیم هر کاری کنیم کسی کاری به کارمون نداره اینارو میگیرین بدبختشون می کنن ما خونواده شهداییم نترس...

نمی دونم کدوم احمقی انگ فرزند شهید بودن رو بم چسبونده بود که اون اینطور فکر می کرد.رفتم صندلیم رو میزون کردم نشستم نه صدایی ازم در اومد نه به اطرافم توجهی کردم.آخرشم امتحان با یک ساعت تاخییر ساغت ۹ شروع شد.

من واسه شهدا احترام زیادی قائلم اما گاهی مثل مورد اون روز وقتی رفتار کسی در جایگاه خونواده شهید رو اونطوری میبینم نسبت یه طوری میشم.البته امثال این مورد تا حالا کم به پستم نخورده اینم بگم که که مطمئنم همه حونواده های شهدا اینطور نیستند اما خب این یکی منو تحت تاثیر قرار داد.خواستم باهاش صحبت کنم بهش بفهمونم که وصله ای که به تنم چسبونده به تنم نمی چسبه اما بس که جو گرفته بودش رفت پی کارش.وقتی سیاسیون مظلوم رو تماشا می کردم دلم سوخت.چند روز بعدش فهمیدم چند تا از بچه هارو بازداشت کردن.چند تاشون اصلا معلوم نیست کجان.اوناییم که تازه آزاد شده بودن با تعرف داستانشون همین مونده بود بشینن زار زار گریه کنن و ادامه بدن.اما جناب فرزند شهید امروز که آخرین امتحانمون بود مثل شاخ شمشاد سر جاش نشسته بود.

خواستم.بگم.اما.نگفتم:

 

اگه فرزند شهید بودم این روز و حال رو نداشتم.

اگه فرزند شهید بودم  الان دانشگاه تهران داشتم واسه فوق ثبت نام می کردم.

اگه فرزند شهید بودم الان جای اینکه ۲ترم مشروطی تو کارنامه کلم ببینم معدل بالای ۱۶ رو می دیدم بدون مشروطی یا حتی افتادن یک درس.

اگه فرزند شهید بودم تو هر اطلاعیه و آزمونی مخصوصا استخدامیا میدیدم که اولویت با منه.

اگه فرزند شهید بودم جای اینکه دغدغه ی آینده و بلاتکلیفی امروزم خواب شب رو از سرم بپرونه دغدغه ی تشکیل زندگی جدید رویاهای خاص خودش رو داشتم.

اگه فرزند شهید بودم جای اینکه خیلی از جاها سکوت کنم حرفم رو می زدم بدون اینکه از کسی بترسم.

اگه فرزند شهید بودم وقتی که کسی حق نفس کشیدن نداشت من میتونستم تا خرخره بخورم و بزنم و برقصم.

اگه فرزند شهید بودم با نگاه به دستای زحمتکش مادر بغض نمی کردم.

اگه فرزند شهید بودم...

+ نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه 2 تیر1388 و ساعت 0:0 |
سلام.

همونطور که اطلاع دارید چند روز پیش شاهد مراسم تحلیف باراک حسین اوباما بودیم.مراسمی که در نوع خودش بی نظیر بود و دلایلش رو هم می دونیم.

چیزی که به نظرم جالب اومد این بود که چندین هزار کیلومتر آن طرف تر از مرزهای آمریکا تو مراسم نماز جمعه یه حاج آقا(که اسم شریفشونو نمیارم) به عنوان خطیب جمعه خطاب به اوباما فرمودند:

اوف به رئیس ملتی که میگه بزرگترین دغدغه ی من پیدا کردن سگ واسه دخترمه...(لازم به ذکره که اوف در اینجا یه چیز تو مایه های همون تف خودمنه)

من به ایشون عرض می کنم فرمایش عالی متین.اما چه ایرادی داره که رئیس جمهور یه ملت بزرگ صادقانه از بزرگترین دغدغش بگه.حاج آقا شما چرا صداقت رو نمیبینی.ضمنا من و شما حاج آقای بزرگوار از جایگاه سگ در میان ملت آمریکا که اطلاعی نداریم و حق نداریم بدون اطلاع از پیش زمینه ی چیزی در مورد اون موضوع اظهار نظر کنیم مخصوصا در جایگاه خطیب جمعه.

حاج آقای بزرگوار شما به نوعی فرمودی تف تو روی رئیس جمهوری که میگه بزرگترین دغدغش پیدا کردن سگ واسه دخترشه.منم میگم:

تف تو روی رئیس ملتی که راست راست جلو چشای میلیونها آدم می ایسته و شروع می کنه به دروغ گویی.

تف به رئیس جمهوری که این همه جوون تحصیلکرده ی بیکار و معتاد و فقیر رو با چشای خودش میبینه اما مث...دورغ میگه و از حکومت گل و بلبل واسه هم نوعاش بلغور می کنه.

تف به رئیس ملتی که وجود این همه زندانی سیاسی رو نادیده میگیره و دم از آزادی میزنه.آزادی ای که لنگش هیچ جای دنیا پیدا نمیشه.

و تف به رئیس ملتی که به دورغ میگه بزرگترین دغدغه ی من خدمت به مردمه...

+ نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه 6 بهمن1387 و ساعت 22:51 |
 

درود بر تمامی رهگذران تنهای این دنیای پر از تنهایی.رهگذر تنها سپاسگذارم که با یاد نوشته های این در به در تنها دلت تنگ گشت هرچند به اندازه ی آهی از سر دلتنگی کوتاه.

عزیزان دل چندیست که دل بی رمق ما تاب و توانی برای نوشتن ندارد اما به پاس احترام به کسانی که برای حقیر و نوشته هایم ارزش و احترامی هرچند بیان نشدنی قائلند اکنون آمده ام که بنویسم اما از چه و از که این دست من است که می داند و قبل از آن ذهن مشوشم.

امروز روی صحبتم با  شما جوان خام و ناپخته ای است که دل در کف معشوقه ای زیبا داده ای و سخت در دنیای زیبا اما در عین حال پوشالی این عشق دست نیافتنی به سر می بری.

جوان عزیزم!می گویند که عشق چشم را کور و گوش را کر می کند اما من در همینجا بیان می دارم که بسیار غلط کرده اند که همچون گزافی گفته اند و با این کار جوانان نا آگاه ما را نا خوداگاه تلقین فرموده اند که آری جوانک پر شر و شور و ملتهب از عشق به دخترکی زیبا تو هم کور هستی و هم کر.

این سخن حرف مفتی بیش نیست.نمی دانم چرا فاضلی یافت نمی شود در دهان این گزافه گویان زند که دیگران جوان رعنای ما بر این باور نباشد که حالا که عاشق گشته ام پس هم کورم و هم کر.فایده ی این مسئله آن است که در ۹/۹۹ درصد ازدواجاتی که عاقبت این عاشقان می باشد منجر به جدایی و صرف صیغه ی طلقت می شود.و اگر قبل از متارکه از این رعنا صفتان گیج بپرسی که چه شد و چه می شود گویند که آری عاشق بودیم و کور بودیم و کر.لزا برای جلوگیری از ایراد این چنین پاسخ مضخرفی به بیان عقیده ی خویش می پردازم:

جوانک عزیز روزی را به یاد آور که در پیاده روی فلان خیابان یا روی نیمکت فلان پارک یا در فلان دانشکده یا در فلان کلاس و یا حتی در فلان چت روم یا در فلان سایت دوست یابی یا...پرسه می زدی و مشغول چشم چرانی بودی.دخترکی را می بینی(شاید هم زنی)و فکر می کنی به او علاقه مند شده ای.حاضرم در همینجا قسم بخورم در اولین دیدار در مقابل آن عشق راستین(البته در آن زمان و از نظرگاه جوان قصه)به چه می نگریسته ای و چه حالی داشتی.

با آن چشمان دردسر سازت مو به موی ظاهر دخترک را برانداز می کنی آنقدر مو شکافی می کنی که اگر به این موضوع پی ببری که شکم طرف چند میلی جلوتر از حالت دلخواهت است مطمئنا او را ترک و دلیل ترک را عدم تفاهم در عقاید و افکار می دانی.اما اگر همانی بود که حضرت عالی در نماز یومیه از ذات اقدس باری تعالی عاجزانه طلب می نمودی یک دل نه صد دل نه هزار و سیصد دل عاشق آن زیبا روی خوش اندام طناز می شوی و از برایش کادوها که نمی خری و قصه ها که و شعرها که نمی خوانی و فال ها که  نمی گیری و استخاره ها که نمی کنی و ولیمه ها که نمی دهی و نذر ها که نمی کنی و نهایتا پول ها که خرج نمی کنی و به باد نمی دهی...

به مسائل و اتفاقات مفصلی که از این زمان شروع می شود و به متارکه ختم می گردد کاری ندارم اصل مطلب را می خواهم بگویم:

جوان عزیز!آن چیزی که در خیابان ها و پارک ها . مکان های فراگیری علم و دانش و... به دنبالش بوده ای و پیدایش کرده ای عشق نیست.به خدا که عشق نیست.هرچند که حاضر بودی جان ها به قربانش کنی و باز هم هرچند خود را فدایش کرده باشی.این عشق نیست.

نامی در خور و برازنده تر از شهوت نمی یابم که بر آن چیز  که شاید بتوان احساسش نامید حمل کنم.

آری شهوت.

و اما تو ای پیرمرد دنیا دیده ی اهل فضل و ادب و حکمت و شاید علم...عزیز! انصافا برای چند لحظه به خرد پاک و عقل پاکترت رجوع کن و از آموخته هایی که در سرت فرو کرده اند دست بردار و به این سوال حقیر نادان پاسخ بده:

آیا واقعا این عشق است که چشم را کور و گوش را کر می کند؟

عشقی که چشم را بیناتر از قبل می کند طوری که حتی نادیدنی ها را می توان دید.عشقی که گوش را بسی شنواتر از گذشته می کند به قدری که می توانی نجوای مور عاشقی را عاشقانه گوش فرا دهی.عشقی که قلبت را نورانی تر از خورشید می کند.

بلی جوان خام و پیر پخته ی قصه.این شهوت است که تو را کور می کند.این شهوت است که نمی گذارد صاحب جمالان را ببینی.این شهوت است که اجازه ی پیشروی بر راه کمالات را به تو نمی دهد و تو را از هر گونه حرکت عاشقانه و ملکوتی باز می دارد.

و این است پاسخ آن ۹/۹۹ درصد جوانی که هنگام متارکه دلیل گمراهی خود را عشق می دانند.

کاش می دانستیم که چه مقدس است این عشق و آن را بر هر احساس پوچی که نامش را نمی دانیم بار نمی کردیم...

پاینده باشید و عاشق...

+ نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه 12 دی1387 و ساعت 2:28 |
همه مشغول رقص و پایکوبی بودن.صدای ساز و آواز مطربا تا ده کوچه پایینتر شنیده می شد.

یکی داشت واسه بچه اش آب می آورد.

اون یکی واسه دوستش جک تعریف می کرد.

یکی دیگه که از سرخی چهرش می شد فهمید تا خرخره بالا رفته.با هم پیاله هاش نشسته بود و با صدای بلند هر و هر می خندید.

اون یکی که زنشم قاطی رقاصای محترم بود اون بغل ایستاده بود داشت اندام و صورت تمام خانومای حاضر در مجلس رو آنالیز می کرد البته غیر از خانوم خودش.چون الان به این نتیجه رسیده که روش تحلیل مسائل این چنانی ای که چند سال پیش انجام می داد یه روش کاملا شکست خورده بوده.

یکی دیگه داره واسه رفیقش از پسر عموش میگه.پسر عمویی که واسش مثل یه برادر بزرگ بود.پسر عمویی که هفته ی قبل تو یه تصادف وحشتناک با زنش و دو بچه اش میمیره یا بهتر بگم له میشه.وسط صحبتش داداش داماد میاد و ازش می خواد که باهم برن و یه تکونی به خودشون بدن اونم دعوتش رو لبیک میگه و با مهارت عجیبی شروع می کنه به گرم کردن اون مجلس سرد .

دوستان اهل دل هم پای بساط داشتن با آب و تاب از فتوحات بسیار سختشون می گفتن و با مهربونیه عجیبی واسه هم سیگار روشن می کردن و چای می ریختن.

و نهایتا این بنده ی خدا در حالی که دونه های اشک از گونه های سرخش سرازیر شده.

اون نه بچه ای داره که واسش آب بیاره.

نه دوستی داره که براش لطیفه تعریف کنه و با خنده ی اون شاد بشه.

نه هم پیاله ای داره که باهاش بشینه و تا می تونه بره بالا  نه اصلا با این چیزا حال می کنه.

نه زنی داره که باهاش جایی بره و نه اینکه  اونقدر محتاج زنه که دو ساعت بایسته و ناموس دوستاش روببینه و کلی کیف کنه.

نه پسر عمویی که واسش مثل برادر بزرگ باشه و الان پیشش نباشه.

اون هیچی نداره.

اون هیچکی نداره.

اون خدا نداره

عشق نداره

امید نداره

حتی خودشم نداره.

بی کسی یعنی همین .

اون یه بی کس  بود...

+ نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه 26 آبان1387 و ساعت 21:52 |
این دانشگاه لعنتی هم طبق معمول شروع شده و همین اول کار منو با یه شکست دیگه مواجه کرد.باید این جمله از چارلی چاپلین رو با طلا نوشت:

خوشبختی یعنی فاصله ی یک بدبختی تا بدبختی دیگر.

پاییز اومده و دل گرفتمو گرفته تر کرده اگه به امید دیدن زمستون نبود تحمل این فصل یکی از سختترین کارها میشد برام.من عاشق زمستونم...

اینم از اخبار بسیار منجز و مختصر من.میرم سر اصل مطلب.یه نوشته براتون آوردم که شاید شعر باشه شایدم فقط یه نوشته.نیاز به توضیح خاصی نداره.

مهدی تو ای صاحب زمان مهدی امام هر زمان

                                                             از  تو  تقاضا می کنم   هرگز   نیا   در این میان

مهدی من امشب شاکیم مثل همیشه خاکیم

                                                              مهدی تو می دانی کیم؟مردی بدون هر  نشان

گندش زدند  نام تو  را  این  عاشقان    با  وفا

                                                            کفتار های  تشنه اند    در     مسلک   منتظران

خواهی بیایی پیششان؟حرفی ندارم خب بیا

                                                             اما  بدان  فردا  سرت  باشد  نوک  سر نیزه گان

این خلق پست خودفروش دائم خمار و گه به هوش

                                                            لعنت  نثارت  می کنند  هنگام  نقص   نفعشان

مهدی ندارم  ادعا  دانی  که هستم  پر خطا

                                                             قلبم  بسوزد  بهر  تو  وقتی  که  بینم  مردمان

گویی که با مشتی هوس ابزارشان گشتی و بس

                                                         مهدی  کمی  اندیشه  کن!آیا تو  آیی  بینشان؟

این   عاشقان    انتظار    دل دادگان   بی  قرار  

                                                         دانی   کجاها   می  روند؟ میخانه   و   مهد  زنان

وقتی که رسوا می شوند قربان مهدی می روند

                                                        هنگام  عیش  و  نوششان  حتی  نباشی  بر زبان

مهدی محال است اعتدال جاری کنی بی خط و خال

                                                       آهی  کشم  از  عدل  او  میزان  او  شد   در  خزان

مهدی  صفای  خاطرت  تا  عرش  اعلا  رفته ام

                                                        جز نیستی چشمم ندید  چیزی  در   اوج  آسمان

مهدی خدا را دیده ای؟آیا تو لمسش کرده ای؟

                                                        مهدی پرم  از  شک  به  او   تردید   دارم   همچنان

مهدی ببین  قلب  مرا مهدی  بخوان  فکر  مرا

                                                        تیره تر  از  هرچه  سیاه  پیرم  به  چشم  تو  جوان

گاهی به  فکر انتحار  گاهی  به  شوقت  انتظار

                                                       من  را  ببر  با  دست  خود  آنجا  که  باشد لا مکان

دیگر نمی گویم ز خود دانم پریشان می شوی

                                                       شاید که جاری گشته است بر صورتت اشکی روان

مهدی تمام شعر من مشتی ز یک خروار بود

                                                        دیگر   نمی گویم  نیا  دانم  که    مانی   در   نهان  

 

((میلاد کاوه تابستان ۸۷))

 

هشتمین سالمرگ یکی از عزیزترینامو به خودم تسلیت میگم و عید فطر رو به شما تبریک...

+ نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه 10 مهر1387 و ساعت 0:50 |
 

یه مدت بعد از ازدواجم فهمیدم که همسرم اعتیاد داره.تا جایی که می تونستم  و در توانم بود کمکش کردم که یه وقت زندگیمون از هم نپاشه اما نشد.با کلی دردسر ازش جدا شدم.من موندم و یه بچه ی چهار ساله بدون هیچ منبع در آمدی و حمایتی.پدرم فوت شده بود و مادرم مسنتر از اونی بود که بتونه هزینه ی زندگی من و بچمو تقبل کنه.به هر دری زدم واسه پیدا کردن یه شغل آبرومند که بتونم شکم بچمو سیر کنم و گلیممونو از آب بیرون بکشد اما بی فایده بود.هرچی بیشتر واسه کار میگشتم مایوس تر می شدم...از طریق یکی از دوستام با چند نفر رابطه برقرار کردم بار اول واقعا برم سخت بود و آزار دهنده تر از هر شکنجه ای اما با نگاه به بچه ی معصوم و جیب خالی از پولم سختیشو به جون خریدم و وارد این کار شدم...

(صدای هق هقش بلند میشه که داره میگه:)آخه چرا باید من و امثال من تو این مملکت به این وضع دچار بشیم؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

قطره ای بود از اقیانوس زنان بی سرپرست که چند وقت پیش صداشو تو یه برنامه شنیدم.

حرفاش گلومو فشار داد و بغضی که اون لحظه توش بود رو هنوزم یادمه هم متاثر شدم و هم متاسف.

تاثر واسه اینکه صداقت گفتار و ندامت لحنش طوری بود که میشد حرفاشو قبول کرد مخصوصا با مشاهداتی که هر کدوم از ما تو اجتماع داریم همچین موردی رو به راحتی درک می کنیم .

تاسف بخاطر اینکه خبر مرگمون تو مملکت اسلامی زندگی می کنیم.مملکتی که به قول آقایون علماء فضلاء حکماء ظرفاء همه چی تموم :((ما دنبال مادیات نیستیم واسه ما شرافت انسانی مهمه و ما بیشتر از هر چیز دنبال شرافت انسانی هستیم و بهش رسیدیم))جالبه نه؟آقایون از شرافت انسانی دم می زنن اینی که ما از اینا دیدیم شرافت حیوانی هم نبوده بازم دمش گرم اون حیوونه جهار پای وحشی که وقتی گشنه میشه میره با زور و دسترنج خودش طعمشو گیر میاره و شکمشو سیر می کنه نه مثل این زن بیچاره که(با عرض پوزش و معذرت خواهی بسیار از شما عزیزان گرچه مطمئنم خودتون درک می کنید که فاجعه اونقدر عمیق هست که بی ادبی به حساب نمیاد) واسه سیر کردن شکم بچه اش باید زیر شکمی صد نفرو سیر کنه....

گویا تو نظام مقدس جمهوری اسلامی این به یه اصل تبدیل شده که آهای خانوم بی سرپرست و بیکسی که به هر دلیل تنها شدی و خودت موندی و چند تا بچه ی قد و نیم قد بدون هیچ منبع درامدی و حمایتی اگه می خوای زندگیتو ادامه بدی واست جز کمیته ی امداد(با مستمری دو ماه یه بار ۶۰ هزار تومن اونم با کلی منت)و چند تا موسسه ی دولتی مفت خور حروم خور به درد نخور نهاد دیگه ای نداریم.اگه در حد مرتاضان بلا کش هندی هستی و می تونی با این مستمری اونم با این تورم فزاینده سر کنی که فبها اگه نه دو راه داری:

۱ـسرتو بذاری زمین و بمیری

۲ـتن شریف و آبرو و ناموس و حیثیت و غیرت خودت و خونوادتو بی خیال شی و بری  واسه سرویس دادن به مردان مسلمان امت حزب الله جمهوری اسلامی حق الزحمه دریافت کنی و از اونجایی که من حیث المجموع اکثر آقایون این کاره اگر خودشون در راس امور نباشن اونقدر هم اون پایینا سیر نمی کنن مطمئن باش هم دریافتیت خوبه و هم اینکه گیر افتادن و برگشتن به مرحله ۱ یا هرگز اتفاق نمی افته یا اینکه خیلی دیر فقط همونطور که گفتیم باید شرف و ناموس و معصومیت و پاکی و اینجور چیزاتو بی خیال شی و  این دقیقا یعنی شرافت انسانی...

من کاری به ممالک دیگه ندارم.مسلما هر جای دنیارو که بگردی این موارد پیدا میشه حتی شاید خیلی بیشتر اما واسه ما واقعا زور داره.نداره؟

خلاصه ی کلام اینکه زن در نظام مقدس جمهوری اسلامی که مملو از برابری و برادری و عدالت و تقوا و مهر و مودت و ...جایگاهی نداره جز...

متاسفم...

+ نوشته شده توسط میلاد در جمعه 29 شهریور1387 و ساعت 0:51 |

تولد وبلاگ رو به وبلاگ عزیزم تبریک میگم.

الان یک سال از آغاز نوشتن من تو این وبلاگ می گذره اولش می خواستم بدونم آیا کسایی هستن که با خصوصیات مورد نظر من منطبق باشن که خدارو شکر کسی نبودگرچه از پارسال تا حالا خیلی چیزا تغییر کرده اما این تغییرات فقط به ظاهر قضیه مربوط میشه و اصل ماجرا همونیه که بود.

 

 

درست وقتی که انتظارشو نداری اتفاقایی برات می افته که زندگیتو دگرگون می کنه چه قدر خوب بود که این دگرگونی مثبت بود اما متاسفانه مثل همیشه منفیه.بچه که بودیم بهمون یاد داده بودن که منفی در منفی یعنی مثبت حالا می فهمم که  این مثبت به درد نخور  فقط مال دنیای به درد نخورتر اعداد و ارقامه و این قضیه تو زندگی آدمی مثل من که همش منفی در منفیه هیچوقت صدق نکرده و نمی کنه.

ای بابا بازم که دارم چرت و پرت می نویسم حرفایی که هیچوقت خریدار نداشته.همون بهتر که این حرفارو تو فروشگاه کاغذای سیاه دفتر یادداشتای خودم که خریدار انحصاریش بازم کسی جز من نیست عرضه کنم.دو سال پیش یه شعر ناتمام نوشتم:

لعنت  بر  این  زندگی

پر ز هوای خواب است

لعنت بر این   سرایم

انگار که روی آب است

مردم ز یاوه  گویی

هوشم خبر  ندارد

اندوه و درد  گفتن

دیگر  ثمر   ندارد..............

آره عزیزم.فکر نکن که خودم عاشق اینجور حرفام.نه.این بدبختیا و درد و بلاها هستن که عاشق منن.عجب.پس منم یه عاشق دارم:درد و رنج

بگذریم...

 

ماه رمضان هم اومده.تا می تونید همه جا فریاد بزنید که آهای مردم من روزما.

تا می تونید مسجدارو پر کنید بلکه از این راه محبوبیت ریاکارانتون بیشتر وبیشتر بشه.سحر که بیدار شدید شکم صاحب مردتونو تا خرخره پر کنید نکنه یه وقت بین روز گشنتون شه.تا می تونید بین روز استراحت کنید که یه وقت خدا نکرده فشارتون نافته.آخ که چقدر سخته دمدمای اذان مغرب که داری لحظه شماری می کنی واسه شنیدن الله و اکبر و بعدش دل از عذا در آوردن و همین که اذان رو دادن با سرعت هرچه تمام حمله به سوی سفره ی رنگارنگ افطار.اینم از روزه گرفتنت مسلمان عزیزم.آخه چیتون درسته که اینتون درست باشه.

گرچه تو مملکتی که به قول خودشون واسه روزه خواری طرف رو تا سر حد مرگ به ... خوردن میندازن بیشتر از این انتظار نمیره.

راهنمایی و دبیرستان رو تو مدرسه ای با گرایشات بسیار شدید و افراطی به تشیع درس خوندم به نام رستگاران که وابسته به سازمان جمعیت تعاون اسلامیه.رسالت مدارس غیر انتفاعی این سازمان که همشون به نام رستگاران ثبت شدن گسترش تشیع در مناطقیه که شیعه و سنی یه جورایی باهم قاطی شدم و تو اون منطقه هم شیعه میبینی هم سنی.خلاصه تو این مدرسه اصلاح موی سر با ماشین شماره ی ۴ عدم پوشش لباس آستین کوتاه و شلوار لی و مهمتر از همه اقامه ی نماز جماعت از قوانین سفت و سختش بود که سرپیچی از این قوانین ضمانت اجرای وحشتناکی در پی داشت.مگه کسی جرات داشت بعد از اتمام کلاس بره خونه؟پدرشو در می آوردن حتی دم در مدرسه یه نگهبان گذاشته بودن که نکنه یه وقت نمازگذاران فلنگو ببندن و از ثواب نماز جماعت بی بهره بمونن .همون موقع هم میگفتم ۹۹٪ بچه های این مدرسه نمی خوان و نمی فهمن که چیکار می کنن چون ۹۹ درصد بچه ها بدون رضایت خودشون و به اجبار مدیران مدرسه و مهمتر از همه بدون وضو سر صف نماز جماعت حاضر می شدن.اون موقع میگفتم که خب بچه ان سنشون به این چیزا قد نمیده.حکایت جامعه ی به ظاهر اسلامیه ما هم شده همون مدرسه ی رستگاران با این تفاوت که اون موقع از ترس اخراج و برخورد مسئولین به اون کار تن میدادن اما حالا به خاطر پست و مقام و وجه ی اجتماعی و از ترس سیر نکردن شکم زن و بچه.حالا می بینم که یه عده دیگن که هنوز سنشون به این چیزا قد نمیده نه اون دانش آموزای بدبخت مجبور.

خلاصه ی کلام بدون و  بفهم که چیکار می کنی.نماز و روزتو درک کن ایشالا که قبول حق واقع میشه.

 

آخر کلام از تمامی دوستانی که نبودم براشون محسوس بود تشکر میکنم بالاخص کسانی که روز شوم تولدم رو بهم تبریگ گفتن.من به تبریک گفتن کسی نیازی ندارم اما چه خوب شد که دونستم تو گوشه ی ذهن بعضیا جای کوچیکی واسه من وجود داره.

+ نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه 12 شهریور1387 و ساعت 23:2 |

دگر  از مرگ من حاشا   نداری

 

میان   حیله  گر ها  تا   نداری

 

تو گفتی صادقی خوردم فریبت

 

دگر   در خانه ی  دل جا  نداری

 

(میلاد کاوه خرداد۸۷)

به زیبا ترین زیبا آفرین میسپرمتون...

 

+ نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه 1 مرداد1387 و ساعت 17:35 |